زندوني دلش مي گيره ، پشت اين دراي بسته

 

همه ديوار وجودش ، دلش از غصه شكسته

 

زندوني دلش مي گيره .....

 

عجب دنياي كوچيكيس اينجا ، عجب شهر غريب و بي عبوري

 

يكي كم خواب و يكي توي سالن ، يكي خوابيده روي تخت تاريك

 

پشت ميله هاي زندون ، همه چي رنگ عذابه

 

بد جوري تلخ و گرفته است ، حال زندوني خرابه

 

تيكه تيكه مي سوزه ، ذره ذره مي پوسه

 

چشم پر از اشكشو ، به ديوارا مي دوزه

 

آجراي ديوارو مي شماره دونه دونه

 

ميله هاي زندون ، درد اونو مي دونه

 

خسته از روزاي رفته ، با چشاي خيس و گريون

 

از خدا مي خواد نمونه ، تا ابد گوشه ي زندون

 

حسرت يه حرف ساده ، حسرت يه ذره خورشيد

 

حسرت روزي كه جز مهر ، جز خوشي چيزي نمي ديد

 

چيزي نمي ديد .....

 

نمي دونه تو دنيا چند روز ديگه مهمونه

 

ميله هاي زندونم درد اونو نمي دونه

 

حسرت يه حرف ساده ، حسرت يه ذره خورشيد

 

حسرت روزي كه جز مهر ، جز خوشي هيچي نمي ديد