اين كه اين داستان واقعيه، سياسيه، كنايه ايه يا نويسنده اش علاقه ي زيادي به فيلم Crash يا ورژن ايرانيش (تقاطع) داره رو نمي دونم ولي كلاً داستان جالبيه.... يعني بدك نيست .... يعني در واقع اي ي ي بهتر از هيچيه ... بابا چه مي دونم ! از نظر من كه خوب بود ... خواستين بخونيدش ... ولي اگه مي خونين تا آخرش بخونين .
 
ماجراي كارت سوخت در اولين روز سهميه بندي
 
 
 
شبه (شب مي باشد). با پسر كوچيكتون كه تو سالن پذيرايي مشغول بازيه تنها هستين. چند لحظه بعد شما تلاش مي كنين پرده ي سنگين پنجره رو كه تازه شستينش، نصب كنين. صداي پسرتون رو مي شنوين كه مي گه : « عمو ...!». توجهي نمي كنين. چند لحظه بعد دوباره پسرتون صدا مي زنه : «عمو...تيليزوون!». بر مي گردين و مي بينين كه پسرتون نشسته و تلوزيون تماشا مي كنه. شبكه خبر گزارش مستند برخورد با اشرار رو پخش مي كنه. چيزي كه مي بينيد باور نمي كنين ... مطمئن هستين هيچ شباهت ظاهري رخ نداده و فرد دستگير شده، برادر شوهرتونه! حتي پيراهني كه شب تولدش بهش هديه داده بودين به تن داره. سرتون گيج مي ره. تعادلتون رو از دست مي دين و از طبقه ي 23 ووم به پايين سقوط مي كنين ...
 
پليس تو خيابون به سرنشيناي يه خودروي پرايد مشكوك مي شه. پرايد به فرمان ايست پليس توجهي نمي كنه و با سرعت فرار مي كنه. اما چند لحظه بعد در انتهاي يه كوچه ي بن بست متوقف مي شه. سرنشيناي پرايد كه زورگير مسلح هستن، پياده مي شن و يكي از شرورها از شدت ترس، چند تا گلوله هوايي شليك مي كنه، تا پليسا به اونها نزديك نشن...
 
چند ثانيه بعد جنازه ي شما مي افته رو سقف پرايد ...
 
يه خبرنگار به عنوان يك خريدار كراك، به محل اختفاي يكي از مواد فروشاي شهر مي ره. اما خيلي زود اشرار متوجه مي شن كه اون خريدار نيست و براي جمع آوري اطلاعات به اونجا اومده. اونها ابتدا خبرنگار رو داخل دستشويي حبس مي كنن و بعد تصميم مي گيرن درس خوبي بهش بدن. در همين لحظه چند تا پليس نقاب دار وارد مخفيگاه اشرار مي شن و اونها رو دستگير مي كنن. يكي از مامور ها با ديدن مردي كه تو دستشوييه، به اون دستبند مي زنه. خبرنگار از مامورها خواهش مي كنه كه هويت اونو بررسي كنن. نيم ساعت بعد مركز اطلاع رساني نيروي انتظامي تاييد مي كنه كه فرد مورد نظر خبرنگار حوزه ي مواد مخدر يه خبرگزاريه. خبرنگار در همون لحظه آزاد مي شه اما نمي دونه كه گزارشگرهاي تلوزيون از اون تصوير گرفتن!!!... اون با پوشيدن پيراهن زشتي كه همسر برادرش شب تولدش به اون هديه داده بود، قصد داشت با خريدن مقداري كراك، يه گزارش جنجالي بنويسه، اما خيلي زود لو رفت...
 
اون وقتي به خبرگزاري مي ره متوجه مي شه كه يه محموله ي بزرگ مواد مخدر در مرز هاي شرقي كشور كشف شده. برادر شوهرتون براي تهيه خبر و گزارش به اونجا اعزام مي شه. در ميان راه، سيم كارت موبايلش مي سوزه و كسي نمي تونه باهاش تماس بگيره و خبر فوت شما رو بهش بده ...
 
گزارش پزشكي قانوني تاييد مي كنه كه شما پس از سقوط از ساختمان مورد اصابت گلوله قرار گرفتيد اما در هر صورت بر اثر سقوط از ارتفاع فوت مي كرديد...
 
موبايل راننده تاكسي زنگ مي زنه و يكي از همسايه ها بهش خبر مي ده كه همسرش دچار حادثه شده. راننده تاكسي با عجله به طرف خانه اش رانندگي مي كنه. در ميان راه متوجه مي شه كه بنزين اتوموبيلش داره تموم مي شه. شوهرتون خودشو به نزديك ترين جايگاه سوخت رساني مي رسونه اما اپراتور پمپ ميگه كه بنزين از امشب سهميه بندي شده و تا زماني كه تعرفه جديد وارد سيستم پمپ ها نشه، جايگاه تعطيله. راننده تاكسي مي گه كه بايد خيلي سريع به خونه بره، اما اپراتور پمپ مي گه كه دستگاه ها غير فعال هستن و كار نمي كنن. شوهرتون بايد چمدون هاي يه مسافر خارجي رو به هتل برسونه و نمي تونه ماشين رو با چمدونا ول كنه و با يه ماشين ديگه به خونه بره. او دوباره به جايگاه پمپ بنزين ديگه اي مي ره اما اونجا هم تعطيله و ماموران شركت نفت مشغول وارد كردن تعرفه جديد به پمپ ها هستن. اون با اضطراب پشت فرمون مي شينه و منتظر مي مونه. يه ساعت بعد جايگاه باز مي شه و مي تونه بنزين بزنه. اسپنسر رو داخل باك مي ذاره اما بنزين ازش نمي ياد. اپراتور پمپ مي گه: «بايد اول كارت هوشمند سوختتون رو داخل دستگاه بذارين». شوهرتون كارت سوختش رو همراش نداره و راننده ي ديگه اي هم تو جايگاه نيست كه بشه ازش قرض كرد...
 
در مراسم ختم تون شايعه مي شه برادر شوهرتون در طرح برخورد با اشرار دستگير شده، در بازجويي ها همدستانش رو لو داده، اشرار هم براي گرفتن انتقام، شبانه برادر اون رو با منفجر كردن پمپ بنزين پارك ساعي به هوا فرستادن و شما رو هم با گلوله به قتل رسوندن ...
 
در هر صورت، خدا بيامرزتتون.
 
 
منبع : همشهري
 
 
مي گويند زندگي مانند قصه ي مرد يخ فروش است. مردي كه از او پرسيدند: فروختي؟ و او گفت: نخريدند اما تمام شد.